#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_212
- نخیر، خب؟!
صالح پوفی کرد و گفت:
- می شه بهشون زنگ بزنید و بگید که دخترشون رو آوردم بیمارستان. فقط یه جوري بگید که نترسن. می بینید که حالشون خوبه، پس
نگرانشون نکنید!
پرستار چند لحظه مکث کرد و به سمت همکارش رفت و هر دو با هم پچ پچی کردند. این بار همکارش جلو آمد و با تعجب گفت:
- ایشون واقعا دختر خانم سهیلی هستن؟
- بله؛ از قضا دچار یه حادث ... ببخشید می شه باهاشون تماس بگیرید، مطمئنم الان خیلی نگران دخترشون هستن!
چند ثانیه گذشت و پرستار بخش چند باري به همراه نسرین زنگ زد.
- نخیر، اشغاله!
- خب زنگ بزنید خونشون!
پرستار پشت چشمی نازك کرد و این بار با خانه اش تماس گرفت.
- نخیر برنمی دارن!
- خانم یه کاریش بکنید!
همکار پرستار گفت:
romangram.com | @romangram_com