#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_211

- خدا به خیر بگذرونه!

صالح جلوي مهرانا حرکت می کرد. وارد بخش شدند و در ایستگاه پرستاري صالح با نگاه به دنبال مادر مهرانا می گشت، اما جز دو پرستار

جوان کسی نبود. مهرانا را روي یکی از صندلی ها نشاند.

- سلام.

پرستار نگاه گذرایی به صالح انداخت.

- بفرمایید!

- با خانم نسرین سهیلی کار داشتم!

- بفرمایید.

- می گم که با خانم سهیلی کار داشتم!

- خانم سهیلی شیفت شب هستن؛ با ایشون چکار دارین؟

صالح نگاه گذرایی به مهرانا انداخت و رو به پرستار گفت:

- اون خانم رو که اونجا نشستن، می شناسید؟

پرستار سرك کشید و چند لحظه مهرانا را نگاه کرد:


romangram.com | @romangram_com