#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_210


- خب آره! بعد از تو پشت دستم رو داغ کردم که با دختر دوست بشم. چون فهمیدم این دخترا نیستن که آویزونت می شن، این ما پسرا

هستیم که بهتون وابسته می شیم. تو اولین و آخرین عشقمی!

چشمان اشک آلود مهرانا خندید:
- ما بازم با هم می مونیم، مگه نه؟

- نمی دونم مهرانا. دیگه چیزي ازم نپرس چون ...

- چون چی؟

- چون نه مامان من و نه مامان تو، دلشون نمی خواد ما با هم باشیم.

- پدرامون چی؟

صالح مقابل بیمارستانی که مادر مهرانا در آن شاغل بود؛ توقف کرد و با لحنی عصبی گویی که با خودش حرف می زند گفت:

- زرشک گل لگد می کردم. این از بیخ و بن خرابه!

- اینجا کجاست؟

- پیاده شو!

و همین که مقابل پله هاي بیمارستان ایستاد، زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com