#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_207
نگاهی به قیافه ي کلافه و عصبی صالح انداخت و با بغضی که می خواست گلویش را بشکافد گفت:
- خب من می رم!
صالح فریاد زد: کجا؟ کجا؟!
قطره اشکی از چشمان مهرانا بیرون چکید و آهسته زمزمه کرد:
- نمی دونم!
صالح ماشین را روشن کرد. کمی که حرکت کرد، پرسید:
- مهرانا تو روخدا داري بازیم می دي؟
مهرانا همان طور که گریه می کرد گفت:
- نه به خدا! من هیچی یادم نیست. وقتی از اون خونه اومدم بیرون فقط می دونستم باید بیام پیش تو! تک تک حرفامون توي ذهنم بود.
- حرفامون؟
- همونا دیگه! که گفتی عاشقمی! گفتی باید سعی کنیم همدیگه رو بهتر بشناسیم.
صالح با کلافگی و تمسخر گفت:
- واي خدا، باز رفت سر پله ي اول. من می گم نره، تو بگو بدوش!
romangram.com | @romangram_com