#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_208

هق هق کودکانه ي مهرانا دوباره صالح را آرام کرد.
- باشه بابا، حالا گریه نکن! حتما ضربه به سرت خورده این طوري شدي. نترس خوب می شی؟

چند دقیقه اي هر دو سکوت کردند. مهرانا دیگر گریه نمی کرد، اما هر چه فکر می کرد چیزي به یادش نمی آمد. مادر، پدر، برادر یا

خواهر! هیچ کس را جز صالح به خاطر نداشت.

ناخواسته پرسید:

- من پدر و مادر دارم؟

- پس از زیر بته عمل اومدي؟!

نگاه متحیر مهرانا، صالح را به خنده انداخت و دوباره گفت:

- مهرانا جانِ مادرت منو سر کار گذاشتی؟

- نه صالح!

قبل از این که مهرانا به گریه بیفتد، صالح گفت:

- خیلی خب، خیلی خب دوباره آبغوره نگیر!

و نگاهی موشکافانه به سر و صورتش کرد و با خنده اي محبت آمیز گفت:

- راستی مهرانا چقدر خوشگل شدي! آها فهمیدم ابروهات ... ابروهات رو برداشتی. اي کلک رفتی دانشگاه همه چی آزاد شد. بازم دمت

romangram.com | @romangram_com