#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_206

مهرانا ترسید:

- نه به خدا! خب ... من هیچی و هیچ کس رو جز تو یادم نیست.

صالح کلافه شد و با خشونت پرسید:

- مهرانا امروز کجا بودي؟ کی بهت ضربه خورده؟

- تو یه خونه اي!

- حتما خونتون بوده! کاشکی راننده رو نگه می داشتم! حالا چکار کنم؟! واي مهرانا تو رو خدا یه کم فکر کن. تو ... یعنی تو هیچی یادت

نیست؟

- نه صالح! اما تو رو خدا راست می گی ما یک ساله همدیگه رو ندیدیم؟

- نه!

- من کجا بودم؟

- من چه می دونم دیوونه!

مهرانا ترسید و شرمگین گفت:

- پس ...


romangram.com | @romangram_com