#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_203

- تو ... خب تو ... بالاخره بعد از پنج ماه دوستی به من اعتراف کردي که ... که ... گفتی دوستم داري. صالح چرا؟ چرا این جوري نگاه می

کنی؟ یعنی سر کارم گذاشته بودي؟

بعد با حالت عصبی و پرخاشگرانه ادامه داد:

- ببینم این کی بود به مغازت زنگ زد؟ تو باز شروع کردي به دختر بازي؟!

صالح دوباره خندید؛ خنده اي از سر ناباوري، حیرت و تمسخر!

- گرفتی منو مهرانا؟

- جواب منو بده! من باید بدونم اون کیه! اصلا قرار بود من شرط بذارم، پس حق دارم در مورد همه ي کارات با خبر باشم!

- کی کیه؟ تو چی می گی مهرانا؟! یک ماه پیش چیه؟ من الان یک سال و یک ماهه تو رو ندیدم؛ البته ما یک سال و یک ماهه که همدیگه

رو ندیدیم! یادت نیست شما خونتون رو فروختین رفتین؟! یادت نمیاد؟! مامانت قضیه ي ما رو فهمید.
مهرانا همان طور به دهان صالح چشم دوخته بود. هر چه بیشتر به جمله اي که صالح گفته بود فکر می کرد، سردردش بیشتر می شد.

عاقبت سرش تیري کشید و با صداي بلند نالید:

- آخ!

- چی شدي؟

- من چی شدم؟ صالح تو چت شده؟ می خواي دوستیمون رو قطع کنی بکن، دیگه این اراجیف چیه می گی؟

romangram.com | @romangram_com