#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_202
- صالح این چه سوالیه؟
- اوف خدا رو شکر یه لحظه فکر کردم فراموشی گرفتی؟
- فراموشی نگرفتم، اما فکر می کنم ...
- اما چی؟
مهرانا نگاهی به خیابان انداخت و در حالی که لبش را گاز می گرفت، گفت:
- صالح من ... من جز تو کسی رو یادم نمیاد!
صالح با چشمان گرد و متحیر نگاهش کرد و گفت:
- دروغ نگو!
- نه به خدا! ببین امروز چندمه؟
- امروز؟! امروز سوم اردیبهشته!
- خب من یادما دقیقا یک ماه پیش توي خونه ي تو چه اتفاقی افتاد!
صالح ناخواسته خندید و گفت:
- یک ماه پیش تو خونه ي من چه اتفاقی افتاده؟!
romangram.com | @romangram_com