#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_199

صالح مقابلش ایستاد و بدون مقدمه چینی پرسید:

- مهرانا اونا باهات کاري هم کردن؟

- اونا؟!

- اونا دیگه! همون دزدا؛ زنه و مرده که می گی!

- نمی دونم من بیهوش بودم، چیزي یادم نیست.

تلفن مغازه زنگ خورد و صالح گوشی را برداشت و با حالت معذبی گفت:
- ببین بعدا باهات حرف می زنم.

... -

- نه کار دارم!

مهرانا که حالا نگاهش رنگ غم گرفته بود، کنایه زد:

- دو روز منو ندیدي دوباره شروع کردي؟

صالح ابرویی بالا انداخت و با لحن رنجیده اي گفت:

- دو روز؟!

و قبل از اینکه مهرانا حرفی بزند گفت:

romangram.com | @romangram_com