#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_198
صالح متوجه پیشانی ورم کرده اش شد و گفت:
- اوه اوه، این چه بادي کرده! جایی که تو رو زندونی کرده بودن رو بلدي؟
- نه ... من فقط ف ...
در همان لحظه در بوتیک باز شد و مردي رو به آن دو گفت:
- شما اومدین پول واسه ما بیارین خانم؟
مهرانا با شرمندگی گفت:
- وقتی فرار کردم دربست گرفتم؛ می شه کرایه ي این آقا رو بدي!
صالح سریع کرایه را حساب کرد و در حال پول دادن به مرد گفت:
- داداش شرمنده، فقط می شه بگید این خانم رو کجا سوار کردین؟
- سر تخت طاووس!
صالح تشکر کرد و همان طور که مرد را بدرقه می کرد، نگاهش متوجه پاي مهرانا شد. دیگر جدي جدي باورش شد مهرانا جز حقیقت
چیزي نگفته. با آن پیشانی ورم کرده، پانچوي گشادي که هی از سر شانه هایش می افتاد، شلوار بنفش خانگی و دمپایی لا انگشتی مردانه ي
سرمه اي رنگ!
romangram.com | @romangram_com