#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_197


- چی شده؟

مهرانا اشک هایش را پاك کرد و وحشتزده گفت:

- منو دزدیده بودن صالح، فرار کردم! بیهوشم کردن ... یه مرده با یه زنه!
صالح چینی بین دو ابرویش انداخت و ناباورانه پرسید:

- دزدیدنت؟ کیا؟ کجا بودي که دزدیدنت؟

- نمی دونم یه مرده بود. منو بیهوش کرده بودن، همچین که رفتن منم از دستشون فرار کردم! پسره می خواد منو ... بهم گفت امشب برمی

گرده تا یه بلایی سرم بیاره!

صالح بی آنکه تغییري در لحن کلامش بدهد گفت:

- مهرانا داري شوخی می کنی؟

مهرانا با عجز و درماندگی گفت:

- نه به خدا! فکر کنم زدن تو سرم که بیهوشم کنن.

و بعد در میان گریه نالید:

- سرم داره می ترکه صالح!


romangram.com | @romangram_com