#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_196


***

صالح از دیدن شماره اي که روي تلفن افتاده بود، چشمانش برقی زد و خطاب به حسام گفت:

- حسام می ري نخود سیاه بخري؟

حسام خندید و از مغازه خارج شد و همزمان صالح تلفن را برداشت.

- سلام جوجو چه عجب یه زنگی به ما زدي؟ تو باز میاي خونمون ... این دفعه درسته!

نگاهش به در بوتیک قفل شد و بی اراده تلفن را قطع کرد. از دیدن او و نگاهی که نمی توانست تفسیرش کند، نفسش بند آمد و تته پته

کنان گفت:

- ت ... تو؟!

مهرانا پقی زد زیر گریه. صالح دستپاچه شد و حیرت زده مثل اینکه از شوك در آمده باشد، رو به مهرانا گفت:

- تو ... مهرانا ... اینجا چکار می کنی؟ این چه وضعشه؟

مهرانا جلو رفت و مقابل صالح ایستاد. البته فاصله شان را پیشخوان مغازه پر می کرد.

- صالح تو رو خدا کمکم کن!

صالح همان طور که سر تا پایش را می کاوید، پرسید:

romangram.com | @romangram_com