#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_195
زنی در آستانه ي در ایستاده بود و خطاب به دکتر گفت:
- شما بفرمایید، خودمون ترتیب سی تی اسکن رو می دیم!
نیلوفر مضطرب و ترسیده سرش را زیر پتو برد و با خودش گفت:
«؟ سی تی اسکن »
گیج و منگ بود. روزبه پس از بدرقه ي دکتر و همراهش به اتاق آمد و به او که همان طور زیر پتو مچاله شده بود، با صدایی آهسته تشر
زد:
- گفتم اونا رو نپوش! نگفتم؟ شب که برگشتم می دونم چکارت کنم!
نیلوفر جوابی نداد. روزبه با نگرانی به بالا و پایین رفتن پتو نگاه کرد و از نفس کشیدن نیلو که آسوده شد، بیرون رفت. چون نیلو حتی
جواب خداحافظی اش را نداد در را محکم بست و پس از سفارش به مادر نیلو از خانه خارج شد.
نیلوفر نمی دانست چقدر گذشته، اما از سکوت اطرافش برخاست و آرام و با احتیاط به سمت در اتاق خواب رفت. توي راهرو را نگاه کرد،
کسی نبود؛ اما از ته سالن سر و صداي ظرف و ظروف می آمد. احتمال داد صدا از آشپزخانه باشد، اما پاورچین پاورچین خودش را به کنار
در ورودي رساند. پانچوي توسی رنگ و شالی به همان رنگ را برداشت و آهسته از آپارتمان بیرون زد. جلوي آپارتمان بی آن که توجهی
به کفشی که می پوشد، بکند؛ چیزي به پا کرد و از خانه خارج شد.
ساخته و منتشر شده است ::. () .:: این کتاب توسط کتابخانه ي مجازي نودهشتیا
romangram.com | @romangram_com