#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_191


خیلی زیبا و وسوسه انگیز بود.

دستش که براي بستن دکمه هاي پیراهنش حرکت می کرد، ثابت ماند و با دلی بی قرار پاي به درون اتاق گذاشت. حالت معصومانه ي نیلو

توي خواب، موهاي لختش که از یک سو صورتش را احاطه کرده بود و عطر و بوي خاص تنش دوباره روزبه را بی تاب کرد. عادت داشت

به محض روشن شدن هوا چشم بندش را می گذاشت، چون از خوابیدن طولانی آن هم در طول روز لذت می برد و روزبه درکش می کرد.

لب هاي سرخ و نیمه بازش بدجوري او را وسوسه کرده بود. نگاهی به ساعت انداخت و با خودش گفت:

«... می رم طرفش، اگه نخواست یک راست می رم شرکت؛ اگر هم »

گرچه دیشب رابطه ي طولانی و گرمی را با هم داشتند، اما روزبه هر روز صبح که او را این طور توي خواب می دید، باز هم دلش براي با او

بودن می تپید، منتهی هر روز کار داشت، اما امروز ...

کنارش دراز کشید و نرم نرمک گردن و سینه اش را تا جایی که باز بود بوسید. نیلو با صدایی کشدار و معترضانه گفت:

- نکن روزبه، می خوام بخوابم!

لحنش این قدرها هم تند نبود. روزبه آهسته در گوشش زمزمه کرد:

- نیلو خیلی دوستت دارم!

و همان طور گرم و تب آلود او را بوسید. این قدر که بعد از چند دقیقه نیلو هم همراهی اش می کرد و نیم ساعت بعد نیلوفر کاملا هوشیار و

romangram.com | @romangram_com