#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_190

- اولین شرطم اینه که دیگه تو خونه قرار نمی ذاریم.

صالح خندید:

- چرا؟

- هی می خواي منو بخوري؟

توي آسانسور صالح لبخند شیطنت آمیزي زد و گفت:

- پس قرارامون رو توي آسانسور می ذاریم.

و لبش را محکم روي لب مهرانا فشرد.

- خیلی دوستت دارم جوجو!

صبح روز بعد صالح با دلی بی قرار به کاشان رفت. رفت، اما دلش را جا گذاشت. رفت و امیدوار بود برگردد و با مهرانا فصل تازه اي را

شروع کند؛ اما ...

فصل دوم
روزبه از اتاق خوابی که کمد دیواري در آن قرار داشت لباس هاسش را انتخاب کرد و پوشید. نگاهی به ساعت انداخت. ساعت هشت صبح

را نشان می داد. از لاي در نیمه باز اتاق خواب مشترکشان، نگاهی طولانی و هوس آلود به تختخواب انداخت.

نیلوفر توي لباس خواب صورتی کم رنگش که سخاوتمندانه بالاتنه ي زیبایش را به نمایش گذاشته بود، میان پتوي پف آلود نقره اي رنگ،

romangram.com | @romangram_com