#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_189
هم برایش صبر می کرد. این بار با جرات بیشتري گفت:
- صالح تو جدا ... دیگه ... تو منو سر کار گذاشتی؟
- نخیر بنده به روح پدر خدابیامرزم صلوات می فرستم اگه بخوام شما رو سر کار بذارم. فقط خودم رو سرکار گذاشته بودم و این همه وقت
عاشقت بودم، اما انکار می کردم! می دونم کار الانمون یه خرده زیاده روي شد، اما به خدا قصد من نابود کردن تو نیست. آخه تو خیلی
خیلی برام عزیزي مهرانا. تا حالا هیچ کس رو مثل تو نداشتم و واسه ازدواج تو رو می خوام نه عشق و حال رو. پس هر کاري تو بگی می
کنم، صبر می کنم و خودم رو عوض می کنم؛ چه می دونم ...
خندید و ادامه داد:
- اگه بخواي برگه ي معاینه هم برات می گیرم!
مهرانا خندید. توي نگاه صالح فقط حقیقت و عشق موج می زد. بالاخره مهرانا گفت:
- بسیار خب تا تو بري کاشان و برگردي من فکر می کنم چه شرطایی واست بذارم!
صالح برخاست:
- پاشو جیگر ببرمت زودتر تحویل خونه مامانی بدمت که نگران می شن. در ضمن یه ذره دیگه اینجا بمونی یه لقمه ي چپت می کنم!
حین خروج مهرانا گفت:
romangram.com | @romangram_com