#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_188


صالح دستش را گرفت و او را به داخل کشید و گفت:

- مگه نمی گم این قدر آرایش نکن؟!

و دوباره لب هایش را بوسید؛ البته آرام و با احتیاط. اما متوجه بود که مهرانا مثل چوب ایستاده.

با کنجکاوي نگاهش کرد و گفت:

- هان! مهرانا چته؟

مهرانا سرخ شد.

- مهرانا خجالت کشیدي؟ آره؟

مهرانا نگاهش کرد و با تردید گفت:

- تو راستکی عاشقم ... شدي؟

صالح دستش را گرفت و او را روي مبل نشاند!
- می دونم دیرته، اما چند دقیقه این ور و اون ور توفیري نداره؛ حالا بگو چته؟

- صالح، تو ...

صالح دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و طوري خونسرد و منتظر نگاهش می کرد که اگر مهرانا ساعت ها به سکوتش ادامه می داد باز


romangram.com | @romangram_com