#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_187


مهرانا انگار تازه متوجه خودش شده بود؛ لباسش را مرتب کرد و مانتو و شالش را پوشید. مقابل آینه کمی کرم پودر زد و رژش را تجدید

کرد.

- با تو بودما!

- باید برم صالح، دایی هام منتظر منن. می خوان سفره ي ناها رو بندازن!

صالح کنارش ایستاد. دست برد و چانه اش را به سمت خودش چرخاند.

- مهرانا دلخوري ازم؟ ببخشید، نمی خواستم اذیتت کنم!

مهرانا زمزمه کرد:

- نه من ... برم دیگه دیرم می شه!

- صبر کن می برمت.

- نه، خودم می برمت!

- نه!

- گفتم صبر کن!

سریع لباس پوشید و سوییچ ماشینش را برداشت. مهرانا جلوي در منتظرش ایستاده بود.

romangram.com | @romangram_com