#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_184
بیشتر می دیدمت! چه خبره ده روز می خواي بری ...
صالح توي راهرو دستش را گرفت و مهرانا را وادار به سکوت کرد. چشمان سرخ و خمارش مهرانا را شوکه کرد!
- مشکوك شدي ها!
مهرانا شوکه شده بود، تا به حال او را این طوري ندیده بود. زمزمه وار گفت:
- صالح چی شده؟
صالح صورتش را هر لحظه جلوتر می آورد و همان طور که او را به دیوار چسبانده بود، دستانش را گرفت و کاملا روي بدن ظریفش سایه
انداخت. چشمان مهرانا غرق ترس و حیرت، و چشمان سرخ صالح روي لب هاي زیباي او زوم کرده بود.
با صدایی مرتعش و مواخذه کننده گفت:
- مگه نگفتم این طوري رژ نزن؟!
مهرانا خواست حرف بزند، اما لب هایش قفل شد و دستانش را که تقلا می کرد از چنگ او رها کند، آرام گرفت.
همین که صالح سرش را عقب کشید و به چشمان زیباي او چشم دوخت، مهرانا آهسته گفت:
- داري اذیتم می کنی؟
صالح لبخند کجی زد و همان طور که به لب هایش زل زده بود، زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com