#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_185

- تا حالا شده لبت درد بگیره؟

مهرانا گیج و مبهوت نگاهش کرد و صالح پچ پچ کنان گفت:

- دارم طرز صحیحش رو یادت می دم؛ اون دفعه زدي لبم رو ناکار کردي؛ بس که فشارش دادي!

مهرانا از شوخی صالح نه تنها نخندید، بلکه بغض هم کرد و هراسان گفت:

- تو می خواي نابودم کنی؟

صالح باز هم جلوتر رفت. این قدري که مهرانا نمی توانست جم بخورد و با لحنی گلایه آمیزي گفت:

- من، من می خوام نابودت کنم یا تو! داري دیوونم می کنی مهرانا؛ داري وابستم می کنی! نه وابستم کردي، بد بهت عادت کردم! یه جوري

که فکر می کنم قصدت فقط نابود کردن منه! اما چرا؟

مهرانا آرام آرام یکی از دستانش را رهاکرد و بی اختیار روي قلب صالح گذاشت. پوستش داغ بود و طپش قلبش وحشتناك؛ طوري که

مهرانا فکر کرد هر آن ممکن است سنکوب کند. صالح دستش را توي روسري مهرانا برد، گردنش را گرفت و با ولع خاصی بوسیدش. این

بار مهرانا هم همراهی اش می کرد، مشتاق تر از قبل و بی تاب تر، البته باز هم ناشیانه!

توي دستان داغ و قوي صالح داشت جان می داد و هر دم براي زمزمه ي دوستت دارم از هم جدا می شدند. حالا روي مبل بودند که صداي

زنگ موبایل مهرانا کاملا به موقع زده شد؛ چرا که هر دو را از عالم بی خبري بیرون کشید. مهرانا از داخل کیفش که کنار مبل افتاده بود،


romangram.com | @romangram_com