#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_183


زد. با دیدنش اخم کوچکی کرد و گفت:

- تو چرا توي خونه لخت می گردي؟ بابا فهمیدیم خوش هیکلی!

صالح سر تا پایش را نگاه کرد و از تیپ تازه اش که ظاهرا تیپ عیدش بود، توي هم رفت.

- چرا مانتوت این قدر کوتاهه؟

- امسال کوتاه مده!

مهرانا همان طور که ظرف در بسته اي را به آشپزخانه می برد حرف می زد و صالح هم مست عطر خوشبویش پشت سرش راه می رفت.

درست سایه به سایه، اما مهرانا همان طور یک ریز حرف می زد!

- این کوفته ها رو خودم مخصوص تو درست کردم، تا قبل رفتنت بخور! صالح فردا می ري کاشان؟

صداي صالح درست از بیخ گوشش آمد و مهرانا را ترساند.

- می گم چه عطر و ادکلنی زدي! همه ي این کارا واسه خونه ي مادربزرگته؟!

و به سر تا پایش نگاه کرد.

مهرانا ظرف کوفته را روي گاز گذاشت و دوباره به طرف در راه افتاد.

- یه جوري شدي که داره باورم می شه واست مهمم! صالح کاش دیرتر می رفتی کاشان؛ حداقل تا بعد از تموم شدن کار مامانم. اون جوري

romangram.com | @romangram_com