#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_182
- آره مریضی من فقط یه روزه! خودت چطوري؟
- خوبم!
- نه مثل اینکه هنوز منو نبخشیدي! پاشو بیا بالا ببینم چی می گی؟
مهرانا خندید:
- نه مرسی، حاضر شدم برم خونه ي مادربزرگم.
صالح با لحن التماس آمیزي گفت:
- اذیت نکن! مهري پاشو بیا دیگه.
- جوجو، مهري، مهران! همه رو می گی جز اون اصل کاري رو.
- اگه بگم میاي؟
- اوه چه کلاسی هم می ذاره! می خواي اسم منو صدا بزنی ها!
- عشقم میاي بالا!
گفت؛ بالاخره گفت! فکر می کرد با این اعتراف مسخره اش الان است که مهرانا از خوشی غش کند، اما او پوزخند صدا داري زد و گفت:
- تو هم ما رو مسخره کن! باشه میام، ولی گفته باشم باید زود برم ها!
این را گفت و گوشی را قطع کرد. صالح پوف بلندي کشید و سریع به دستشویی رفت. مختصر صبحانه اي خورد و یک ربع بعد مهرانا در
romangram.com | @romangram_com