#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_181
- هیچی هیچی شوخی کردم!
مانتویش را پوشید و شالش را روي سرش مرتب کرد. بی هیچ حرف دیگري از خانه بیرون زد. صالح خسته و بی حوصله روي مبل ولو شد.
داشت به حرف هاي پسر دایی اش بهراد فکر می کرد، به اینکه وقتی فهمید او قصد ازدواج دارد مسخره اش کرد. اما بهراد گفته بود بذار
عاشق بشی، دیگه نفس کشیدن هم واست سخت می شه، چه برسه به زندگی کردن!
آن روز چقدر به حرف هایش خندیده بود و حالا فکر می کرد نفسش بی حضور مهرانا به سختی بالا می آید!
ساعت نزدیک دوازده ظهر روز سوم فروردین بود؛ صالح نیم ساعتی بود که توي تختش غلت می زد و فکر می کرد به مهرانا زنگ بزند یا
نه! می ترسید مادرش خانه باشد. عاقبت دل به دریا زد و به موبایلش زنگ زد. صداي مهرانا روي دلتنگی اش خط پایان کشید؛ از دیشب تا
حالا خواب خوشی نداشته بود.
- الو سلام، می تونی حرف بزنی؟
- سلام. آره مامانم بیمارستانه!
- ترسیدم زنگ بزنم خونه باشه.
- نه نیست؛ بهتري؟
صالح نشست و دستی به موهایش کشید:
romangram.com | @romangram_com