#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_180
- حالا بخشیدمت!
اما نتوانست بگوید. « دوستت دارم » صالح دوباره او را به آغوش کشید و این بار محکم تر از قبل به خودش فشرد. هی خواست بگوید
فکرکرد این طوري نه، حالا نه!
بالاخره مهرانا گفت:
- داروهات و سوپت رو بخور، باشه؟
- چشم، امر دیگه؟
- یه ذره به من فکر کن!
صالح نگاهش کرد و دماغ کوچولویش را فشار داد و گفت:
- به تو که همش فکر می کنم!
مهرانا جراتی گرفت و گفت:
- نه منظورم اینه که اون طوري هم فکر کن!
- چطوري؟
لحن پرسش آمیز صالح، مهرانا را ترساند و مضطربانه گفت:
romangram.com | @romangram_com