#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_179


تصورش هر سه پیام از طرف مادرش بود که نوشته بود:

«! هر جا هستی زود برگرد خونه »

کنارش روي زمین زانو زد و با پشت دست گونه اش را نوازش کرد. مهرانا چشم گشود و او را دید.

- بهتري؟

- آره! فکر کنم باید بري؛ مامانت اس زده زود بري خونه! می گم واست دردسر درست نکرده باشم؟

مهرانا کمی گردنش را ماساژ داد و بی آنکه نگاهش کند گفت:

- عیبی نداره!

برخاست به سمت مانتویش برود، اما صالح محکم او را از پشت بغل کرد و زیر گوشش زمزمه کرد:

- ببخشید عصبانی بودم!

مهرانا لبخندي زد که صالح ندید:

- نمی بخشمت!

- چرا؟

این را گفت و او را به سمت خودش چرخاند و مهرانا سریع گونه اش را بوسید و گفت:

romangram.com | @romangram_com