#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_178
صالح مچش را گرفته بود، اما او به سادگی پاسخ داد:
- می شه یه ذره بیام بغلت؟ دلم واست تنگ شده!
صالح با بد جنسی گفت:
- نخیر! برو بیرون می خوام بخوابم؛ همین حالا!
اي کم جان گفت و از اتاق بیرون رفت. خواست در را ببندد، اما صالح محکم گفت: « باشه » مهرانا
- در رو نبند!
رفت و روي مبل نشست. صالح از آنجا می توانست او را ببیند که صورتش را به سمتی دیگر چرخاند تا اشک هایش را پاك کند. دیگر
جدي جدي خودش هم گریه اش گرفته بود؛ نمی فهمید چرا این قدر او را آزار می دهد. از فشار عصبی، سر درد گرفت و از تاثیر داروهایی
که خورده بود نفهمید کی خوابش برد.
هوا تاریک شده بود که چشم باز کرد و سریع سر جایش نشست. مهرانا روي مبل نبود، برخاست و با عجله از اتاق بیرون آمد. فکر کرد
مبادا قهر کرده!
نفس راحتی کشید، چرا که او روي مبل سه نفره دراز کشیده بود و به آسودگی در خواب بود. صورتش توي خواب زیباتر هم بود؛ مژه
هایش روي گونه اش سایه انداخته بود. متوجه موبایلش شد، برایش سه پیام آمده بود. آهسته آن را برداشت و پیام ها را باز کرد. برخلاف
romangram.com | @romangram_com