#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_177

- باشه، هر چی تو بگی!

صالح به سمت اتاق خوابش راه افتاد و مهرانا در حالی که لیمو شیرین ها را از روي زمین جمع می کرد، پرسید:

- داروهات رو خوردي؟

- نه!

- نخوردي صالح؟! مگه نمی خواي خوب بشی!

صالح نگاهش کرد و با کنایه گفت:

- نخیر می خوام برم توي تنهایی خودم بمیرم!

دوباره بغض گلوي مهرانا را فشرد. به آشپزخانه رفت و کیسه ي داروهایش را همراه یک لیوان آب به اتاقش برد.

- پاشو داروهات رو بخور، بعد بخواب!

صالح سر جایش نشست. مهرانا کپسولش را به دستش داد و گفت:

- ببخشید عصبانی شدم.

صالح جوابش را نداد. مهرانا زیر چشمی نگاهی به هیکل خوشگل و بی نقص صالح انداخت. دلش داشت می ترکید که خودش را توي

آغوشش جا کند. صداي صالح افکارش را بهم زد:
- چی رو نگاه می کنی؟

romangram.com | @romangram_com