#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_176

رو نشناسه! من تو رو نپیچوندم و اهل این حرفا نیستم؛ این تویی که این کاره اي! حالا واست زور داشته؟! مگه اون دفعه که اومدم خونت

باهات قرار داشتم، تو عمدا دوست دخترت رو دعوت کرده بودي تا دل منو بسوزونی، من حرفی زدم؟ اعتراضی کردم؟ حالا چرا باهام این

طوري می کنی؟ چون می دونی دوستت دارم، باید همه جوره عذابم بدي؟! باشه من می رم و تو هم توي تنهایی خودت بمیر!

صالح کم آورد و دلش لرزید. طاقت تنهایی و دوري از مهرانا را نداشت؛ دیگر نمی توانست او را از خود براند، براي همین بی هوا گفت:

- ببین مهرانا اگه یه بار دیگه با اینا رفتی بیرون نه من نه تو؛ گرفتی چی شد؟!

مهرانا در حالی که اشک هایش را پاك می کرد، نجوا کرد:

- باشه دیگه باهاشون جایی نمی رم.

صالح به ناچار گفت:

- خب، حالا اگه ... می خواي برو!

مهرانا از نرمش کلامش استفاده کرد و گفت:

- می شه همین جا بمونم؟ توي خونه تنهام و حوصلم سر می ره؛ قول می دم سر و صدا نکنم!

صالح نفس راحتی کشید و با اینکه قیافه اش را ناراضی نشان می داد، براي خالی نبودن عریضه گفت:

- حالا که به زور می خواي اینجا بمونی، پس حق نداري تا من نگفتم بري.


romangram.com | @romangram_com