#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_175
- هیچ اجباري نبود، اما رفتی. منو دربست پیچوندي و رفتی. حالا هم برو که حوصلت رو ندارم.
مهرانا دستش را دور بازوي صالح حلقه کرد و با چشمانی اشک آلود نگاهش کرد و گفت:
- به خدا مجبور شدم؛ اگه نمی رفتم بد می شد. مامانم بهشون قول داده بود.
صالح دستش را از توي دست ظریف مهرانا بیرون کشید و با همان خشونت گفت:
- چرت و پرت نگو! می تونستی اونا رو جاي من بپیچونی!
- صالح؟!
- صالح و درد! برو حوصلت رو ندارم!
واي که وقتی صالح تلخ می شد؛ چقدر بی رحم و بی انصاف می شد. انگار که دل مهرانا بیشتر براي با او بودن می تپید!
مهرانا بی تاب از رفتار او خودش را توي آغوش صالح جا داد. نمی دانست صالح تب دارد یا اینکه همیشه این طور داغ است. صالح دستش
را محکم روي سینه اش گذاشت و به عقب هلش داد. او را که حسابی وحشت کرده بود به دیوار چسباند و با عصبانیت گفت:
- یه بار، فقط یه بار دیگه این جوري به من نزدیک بشی بد بلایی سرت میارم!
مهرانا با اینکه حسابی دلش سوخته بود و از طرفی هم از او می ترسید، اما با لحن تحقیرآمیزي گفت:
- عوضی این قدر منو تحقیر نکن! فکر کردي کی هستی؟ خوبه پروندت واسم رو شده، پس این مسخره بازیا رو واسه ي کسی بکن که تو
romangram.com | @romangram_com