#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_174


- چرا؟!

- چون مریضم و می خوام استراحت کنم.

- بگو می خوام تنها باشم!

صالح عصبی شد و گفت:

- آره می خوام تنها باشم! حالا برو.

مهرانا بغض کرد و مثل بچه ها با لجبازي گفت:

- نمی خوام!

صالح پوزخندي زد و گفت:

- چی نمی خواي؟

- نمی خوام برم!

- اون موقع باید نمی خواستی بري!

- به خدا صالح مجبور شدم!

صالح همه ي دق و دلی اش را بر سرش خالی کرد و داد زد:

romangram.com | @romangram_com