#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_173
صالح خیره شد.
صالح دستش را به دیوار راهرو زد و این جوري مانع از ورود او به سالن شد. مهرانا متحیر از رفتارش گفت:
- سلام کردما؟!
- علیک سلام ...
سرفه اي کرد و ادامه داد:
- برو می خوام استراحت کنم!
- سوپت رو خوردي؟
- هنوز نخوردم. فعلا میلم نمی کشه.
مهرانا متوجه شد که صالح نمی خواهد او پیشش بماند، اما همه ي زورش را زده بود تا هر چه سریع تر خودش را به خانه برساند. صالح نمی
دانست که وقت رفتن بی حس و حال بود و حالا با شوق به دیدنش آمده بود. کیسه ي لیمو شیرین را بالا آورد و گفت:
- برات لیمو خریدم!
صالح فوت بلندي کرد و گفت:
- ممنون، حالا برو!
مهرانا معصومانه گفت:
romangram.com | @romangram_com