#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_172

برایش اس ام اس آمد و وقتی به صفحه ي موبایلش نگاه کرد از دیدن نام مهرانا شوکه شد. به عقب چرخید و او را توي رستوران ندید.

صندلی اش، رو به روي آن دختر و پسر خالی بود. فکر کرد:

«! اي داد بیداد، منو دید! اه نمی خواستم بفمهه تعقیبش کردم؛ تابلو شدم رفت »

اما وقتی پیامش را خواند وا رفت. چقدر خودخواه بود! طفلی مهرانا حتی اینجا و میان این دو نفر هم به یادش بود.

«. عزیزم ساعت دوئه، الان کپسولت رو بخور. من از شر اینا راحت بشم زودي میام پیشت »

و دید که مهرانا نزد آن دو آمد. ظاهرا توي دستشویی فرصت کرده بود برایش پیام بفرستد. برخاست و با بی حالی خودش را به موتورش

رساند. خیلی پکر ودرب و داغان بود، مثل یک جنگجوي شکست خورده!

چرا مهرانا اینجا بود؟ چرا؟! همه اش تقصیر خودش بود باید می گفت عاشقش شده، باید اعتراف می کرد؛ حداقل به خودش! با تمام این

تفاسیر وقتی به خانه رسید باز هم احساس قبل را داشت و عصبانی بود. حق را به خودش می داد؛ مهرانا نباید می رفت، نباید او را رها می

کرد! یعنی باید اعتراف می کرد؟! خسته از بگو مگو با خودش، داخل خانه شد.

ساعت یک ربع به چهار بود. صالح لج کرد و داروهایش را نخورد. صم و بکم روي مبل نشست و به تصویر تلویزیون خیره شد. زنگ

واحدش که به صدا در آمد، همه ي وجودش را خشم پر کرد. با همان شلوارك و بالا تنه ي برهنه و برنزه اش که زنجیري طلایی رنگ

مزینش کرده بود، در را به رویش گشود. مهرانا داخل شد و هنوز متوجه اخم غلیظ صالح نشده بود. سلام کرد که جوابی دریافت نکرد و به


romangram.com | @romangram_com