#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_171


خواست. کاش زودتر از این ها اعتراف کرده بود که دوستش دارد. کاش گفته بود عاشقش شده. کاش می گفت که خیلی حسود است.

کاش مهرانا می فهمید او دارد می میرد و عاشق مهرانا شده بود؛ حالا او کنار دیگري ...

اگر یک درصد به عشق مهرانا شک داشت قیدش را می زد، اما می دانست که جوجوي ناز و خوشگلش اهل زیر و رو رفتن نیست و بدتر از

همه خودش ... خودش که تا به حال چنین حسی را نداشت، بد جوري وابسته اش شده بود. فکر کرد تمام این سال ها اگر به سردي خودش

می نازید، به خاطر این بود که حریف قدري مقابلش نبوده و همیشه از روي هوس به طرف مقابلش نگاه می کرده والا حالا می دید که یک

لحظه هم نمی تواند بی هواي عشقش نفس بکشد! مهرانا را می خواست، خیلی زیاد! او را براي یک عمر می خواست!
وقتی آن ها وارد رستوران شدند، رفتار مودبانه و البته از نظر صالح، چاپلوسانه ي پسر که صندلی را براي مهرانا کشید صالح را آتش زد.

انگار تیر خلاص را بهش زده باشند و همه ي رمقش کشیده شد. نمی دانست به خاطر بیماري اش این طور بی حال شد یا تحمل نداشت

کسی غیر از خودش به مهرانا محبت کند و او را دوست بدارد.

روي تختی نشست و از ورود مهرانا را تماشا کرد. بدبختانه همه ي حق را هم به خودش می داد و اصلا فکر نمی کرد مهرانا بی تقصیر است.

مهرانا که از عشقش خبر نداشت و اگر می دانست که نمی آمد! خیلی بی انصاف شده بود و فقط به خودش و احساسش که مهرانا هنوز از

آن خبر نداشت، فکر می کرد.

چاي سفارش داد و تصمیم گرفت هر چه زودتر برگردد. حال خوشی نداشت و فقط می خواست استراحت کند. در همان حیص بیص هم


romangram.com | @romangram_com