#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_170


شد تا بالاخره زانتیاي نقره اي رنگ آمد؛ آرزو بلافاصله پیاده شد و زنگ خانه شان را فشرد. مهرانا حاضر و آماده پایین آمد. مانتو و شلوار

لی قشنگی تنش بود، با یک شال قرمز خوشرنگ. براي جلوه دادن به شالش کلیپس هم زده بود، وگرنه صالح می دانست که موهاي

کوتاهش نیازي به گل سر ندارد!

تیپ اسپرت قشنگی زده بود و صالح داشت منفجر می شد. اصلا به همه چیز او حسادت می کرد؛ به خوشگلی اش، به خوش تیپی اش، به

اینکه آمده بودند دنبالش، به آن پسره، به ماشینش، به همه چیز و همه کس مشکوك بود و با آن تعقیب و گریز و لباس هاي سر تا پا

مشکی، دست کمی از یک جاسوس نداشت!

عاقبت به دربند رسیدند. هوا عالی و دربند هم حسابی شلوغ بود؛ انگار نصف مردم شهر آنجا جمع شده بودند. صالح از پشت سر دنبال آنها

راه افتاد. کاملا متوجه رفتار با وقار مهرانا بود، اما از آن سو پسر هم بدجوري شیفته اش به نظر می رسید. به جاي اینکه کنار خواهرش راه

برود، کنار مهرانا قدم برمی داشت. صالح با خودش گفت:

«! با اون تیپ مسخرش که اصلا به درد دربند نمی خوره، انگار اومده خواستگاري. پیراهن سفید با شلوار فاستونی! اسکله بابا »

در میان راه هر چه تنقلات بود می خرید. صالح همان طور غر زد:

- مگه قرار ناهار ندارن؟

این قدر حواسش به آن ها بود که متوجه نگاه هاي خیره ي دختران به روي خودش نبود؛ اصلا خیلی وقت بود که فقط نگاه یک نفر را می

romangram.com | @romangram_com