#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_169

- حالا یکی بیاد تو رو بگیره! خانم دکتر، سرآشپز، خانم گرفتار ... برو، برو به کارت برس!

- لوس نشو دیگه! من برم حاضر بشم.

سریع رفت، اما جلوي در آپارتمان مکثی کرد و دوباره برگشت. در آستانه ي ورودي راهرو سرش را تو آورد و گفت:

- اشکال نداره با همین تیشرتت برم؟

- کجا؟! تا دربند!

مهرانا خندید:
- نه بابا تا پایین!

صالح نفس عمیقی کشید و نگاهش را به صفحه ي تلویزیون دوخت.

- نخیر بفرمایید!

- مرسی صالح، فعلا خداحافظ!

همچین که مهرانا رفت، صالح زیر گاز را کم کرد؛ سوییچ موتورش را برداشت و با یک تیپ مشکی و کلاه کاسکت، از آپارتمان بیرون زد.

هنوز هم فکر می کرد مهرانا دروغ می گوید. با خودش گفت:

«. اگه همون پریروز تعقیبشون می کردم، دروغش معلوم می شد »

و فکر کرد مهرانا براي رفتن با آن ها پر پرواز کم داشت، چون خیلی مشتاق بود و همین حرصی اش می کرد. سر کوچه نیم ساعتی علاف

romangram.com | @romangram_com