#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_167


- مامان آرزو زنگ زده بود. چرا از طرف خودت قول می دي؟ من نمی خوام برم دربند!

... -

- به خدا دیوونم کردي! بابا من از اینا خوشم نمیاد!
مهرانا چند ثانیه اي به حرف هاي مادرش گوش کرد و عاقبت نجوا کرد:

- باشه خداحافظ!

و موبایلش را قطع کرد. بی هیچ حرفی پلاستیک داروهاي صاح را برداشت و نگاهی به قرص ها و شربتش انداخت.

- اینا رو باید سر ساعت بخوري، وگرنه خوب نمی شی!

- چشم خانم دکتر! کی بود؟

مهرانا با کلافگی دستی توي موهایش کشید و گفت:

- همین همکار مامانم!

- همکار مامانت؟!

لحن پرسش آمیز صالح، مهرانا را وادار کرد تا حقیقت را بگوید.

- همکارش که نه، دخترش بود. ویرشون گرفته برن دربند، ناهار کوفت کنن . منم ببرن. اه نمی دونم چرا جدیدا این قدر سیریش من


romangram.com | @romangram_com