#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_165
لذت می بردند و بیشتر این حالت براي صالح خوشایند بود؛ گرچه از ته دلش خدا خبر داشت!
چهل و پنج دقیقه گذشته بود که موبایل مهرانا زنگ خورد؛ صالح غرق تماشاي برنامه ي قوي ترین مردان ایران بود. در حالی که خمیازه می
کشید، پرسید:
- کیه؟ مامانته؟
- نه بابا این دختره است .چی می خواد این دقیقه به دقیقه؟
قبل از اینکه صالح سوال دیگري بپرسد، مهرانا جواب داد:
- الو، سلام آرزو جون!
همه ي هیکل صالح گوش شده بود. مهرانا بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
- نه من الان خونمونم، فقط دستم بند بود!
... -
- نه آرزو جون مرسی.
... -
- نه یه خرده کار دارم.
... -
romangram.com | @romangram_com