#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_163

صالح جلوتر راه افتاد. جلوي راهرو مکثی کرد و خطاب به مهرانا گفت:

- جوجو یه لباس درست و درمون تنت کن، وگرنه خودت رو جاي سوپ می خورم!

مهرانا نگاهی به لباسش انداخت و قبل از اینکه حرفی بزند صالح رفت. با خودش زمزمه کرد:

«!؟ این چرا جدیدا همش می خواد منو بخوره »

و خودش از حرفی که زده بود خندید.

لباس دیگري پوشید؛ یک تیشرت فید آستین سه ربع با شلواري سرخابی رنگ و البته جذب. اما تیشرتش بلند بود. بعد از برداشتن هویج و

سبزي فقط یک روسري سرش کرد و از خانه بیرون زد. صالح از دیدنش جا خورد.

- این چه وضعشه؟

- چی؟

- مانتوت کو؟ مهرانا با من لج می کنی؟

- نه! خب کسی توي ساختمون نیست و همه رفتن!

- اینجا خونه ي دربست شما نیست ها! اینجا آپارتمانه. بعدشم این چه شلواریه؟ چرا این قدر تنگه؟ بلوزتم که سفیده! مهرانا عمدا اینا رو

پوشیدي؟


romangram.com | @romangram_com