#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_162
و چشمش به میز ناهارخوري افتاد که سفره ي هفت سین قشنگی رویش چیده شده بود.
- چه سفره ي قشنگی!
مهرانا بی اعتنا گفت:
- بشین برات سوپ بذارم!
- نه بریم بالا.
- بالا؟
- آره، بریم واسم سوپ بذار. ضمنا پس فردا می رم کاشان و تا آخر سیزده هم برنمی گردم.
- واي چقدر زیاد؟!
صالح کلید آپارتمانش را به سوي مهرانا گرفت و گفت:
- پس تو برو بالا من برم هویج بگیرم.
- نمی خواد؛ ما داریم. سبزي هم اگه ...
- بیار ندارم!
- باشه تو برو منم میام!
romangram.com | @romangram_com