#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_161
مهرانا دستانش را دور گردن صالح حلقه زد و بی اعتنا به غرلند صالح، محکم گونه اش را بوسید.
- عیدت مبارك بداخلاق!
صالح چشمانش را محکم بهم فشرد و سرش را توي گودي گردنش فرو کرد و عطر خوشایند بدنش را با تمام وجود استشمام کرد. مهرانا
احساس خطر کرد و از آغوشش بیرون آمد.
صالح از خدا خواسته همان طور که به طرف سالن می رفت، گفت:
- عید شما هم مبارك. پارسال دوست امسال همه چی!
مهرانا بی اعتنا به لفاظی اش، فکر کرد اگر سرد باشد او را بیشتر به خودش جلب می کند؛ براي همین پرسید:
- مگه سرما خوردي؟
- بله!
و همزمان کیسه ي داروهایش را بالا آورد و نشانش داد.
- آخی الهی بمیرم!
صالح دماغش را محکم گرفت و گفت:
- چرت نگو جوجو!
romangram.com | @romangram_com