#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_160

- مامانت کو؟

- رفت بیمارستان.

صالح خندید:

- چته؟

- حوصلم سر رفته. تو نمیاي خونت؟

- نه، تو راه کاشانم!

مهرانا بغض کرد و بی حوصله گفت:

- سلام که نکردي، اخلاقتم که نحسه، حداقل قبل از رفتن می اومدي می دیدمت!

صالح خندید و تشر زد:

- چرت نگو! واکن پشت درم.
مهرانا با چشمان مشتاق و لبریز شادمانی در را به رویش گشود؛ همان طور موبایل به دست از سر و کولش آویزان شد و خودش را توي

آغوشش جا داد.

صالح نتوانست خوشحالی اش را پنهان کند و دستش را محکم دورش حلقه کرد؛ همان طور که مهرانا توي آغوشش بود گفت:

- چقدر کوچولویی مهرانا؟

romangram.com | @romangram_com