#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_159

داشته باشند، دور از هم بودند.

صالح سرما خورده بود و به اصرار مادرش به دکتر رفت که براي مسافرتشان سرحال باشد.

نزدیک ظهر سري به خانه اش زد و همزمان متوجه خروج مادر مهرانا از خانه شد. تنها بود و فکر کرد شاید مهرانا به خانه ي مادربزرگش

رفته. براي اطمینان زنگی به موبایلش زد و بی سلام و احوالپرسی گفت:

- کجایی؟

- صالح تویی؟

- پس کی می خواستی باشه؟

- چرا صدات این جوریه؟

- سرما خوردم. می گم کجایی؟

مهرانا آه بلندي کشید و گفت:

- خونم!

- تنهایی؟

- آره.


romangram.com | @romangram_com