#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_158
- ببین مهرانا من هیچ کس نیستم، اما تو واسم همه چی هستی. پس اذیت نکن! خب؟
- آدم به همه چیزش انگ نمی زنه!
- گه خوردن رو واسه این روزا گذاشتن! مهرانا کجایی؟
مهرانا در حالی که سعی می کرد صالح متوجه ي خنده اش نشود گفت:
- نزدیک خونم؛ می خواستم بهت زنگ بزنم، چون مامانم بود گفتم یه کمی از راه رو پیاده برم.
- با همون آرایشت بیرونی؟
مهرانا با صداي بلند خندید و گفت:
- صالح جدا فکرکردي کی هستی؟ عشقم؟ دوس ...
- مهرانا خفه شو! خب؟ زود رفتی خونه ها!
و تلفن را قطع کرد، اما با خودش گفت:
«! اه یادم رفت بگم دیگه با اینا جایی نره! نه ولش کن دارم تابلو می کنم، نباید بفهمه این قدر واسم مهم شده »
***
روز اول فروردین هم براي صالح و هم براي مهرانا به تلخی و کندي گذشت. هر دو خسته از رفت و آمد روز اول عید، بی آنکه خبري از هم
romangram.com | @romangram_com