#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_156
برود و با تمام این تفاسیر بیش از اینکه عصبانی باشد بیشتر نگران احساسات خودش بود. او نباید بازنده می شد. نباید مهرانا از او دل می
کند و فکر کرد مبادا با اون حرفاي دیشبم جدي جدي از دستم رفت؟!
موبایل مهرانا زنگ خورد؛ آرزو داشت در مورد مسافرت عید می گفت و از آنجا که مهرانا می دانست جز صالح کسی نمی تواند باشد، بی
اعتنا به موبایلش همچنان به حرف هاي آرزو گوش می کرد.
آرزو گفت:
- حرف بزن مهرانا جون!
- نه، یکی از دوستامه. بعدا بهش زنگ می زنم!
صالح از بی اعتنایی مهرانا و پاسخ ندادنش به قدري عصبانی شد که موبایلش را محکم به کف ماشین کوبید و ماشینش را همان طور گربه
شور رها کرد و به آپارتمانش رفت. حاضر شد و خودش را به بوتیک رساند. تقریبا یک ساعتی گذشته بود و وقتی وارد بوتیک شد حسام
گفت:
- آقا صالح همین الان یه خانمی تماس گرفت کارتون داشت!
صالح شماره ها را چک کرد و از دیدن شماره ي مهرانا دوباره عصبی شد. خطاب به حسام گفت:
- یه دقیقه برو بیرون یه رانی واسم بگیر؛ در رو هم ببند!
سریع شماره اش را گرفت. مهرانا رسمی صحبت می کرد؛ فکر کرد شاید کسی دور و برش باشد. براي همین گفت:
romangram.com | @romangram_com