#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_155

- برو دیگه!

صالح با دقت بیشتري سر تا پاي پسر را بررسی کرد. کمی بلندتر از خودش؛ چهارشانه و با اینکه همیشه از عینکی ها بدش می آمد، اما

صورت جذابی داشت و لباس هایش هم شیک و مرتب بود.

آب دهانش را قورت داد و همان طور که جلوي پنجره ي ماشینش را می سابید زمزمه کرد:

«؟ این پسره دیگه از کجا پیداش شد؟! نکنه همون همکار مامانشه »

دختر بی آنکه بالا برود، از پشت آیفون با مهرانا خوش و بش کرد. از صداي هر و کر مهرانا همه ي وجودش آتش گرفته بود، گرچه وقتی

مهرانا فهمید روزبه هم با اوست جدي شد و به آرزو گفت که بهتر است با هم بروند؛ اما با اصرارهاي بی حد او مهرانا قبول کرد و از آن دو

خواست کمی صبر کنند.

کارد می زدي خون صالح در نمی آمد، و برعکس روزبه با دمش گردو می شکست. هیچ کدامشان متوجه صالح نبودند. داشت از شدت

حسادت می ترکید! در همان حیص بیص مهرانا آمد و به محض خروج هم چشمش به صالح افتاد، اما به خیال صالح دست پیش گرفت؛ چون

چنان اخمی نثار صالح کرد که او جا خورد و بدتر از آن آرایشی داشت که تا به حال صالح ندیده بود. پس هنوز بابت دیروز ناراحت و

عصبانی بود و دیگر نیم نگاهی هم به سوي او نینداخت که با حرص و غضب تماشایش می کرد.

فکر کرد اگر زودتر از این ها رفتن با آن ها را براي مهرانا قدغن می کرد، حتی توي این حالت قهرشان هم محال بود مهرانا با آن ها بیرون


romangram.com | @romangram_com