#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_154
«! حرف مفت زدم جوابم رو داد؛ اما مادر نزاییده کسی رو که به من کلفت بار کنه. دارم برات جوجو »
***
صبح روز بعد ساعت نزدیک یازده بود و صالح ترجیح می داد به جاي رفتن به بوتیک ماشینش را بشوید؛ البته ته دلش فقط مانده بود تا
مهرانا را ببیند. طاقت قهرکردن با او را نداشت اما منکر این بود که نیاز به دیدنش تنها بهانه ي نرفتنش به بوتیک بود.
در حال شستن ماشینش بود که زانتیاي نقره اي رنگی پشت ماشینش پارك کرد و دختر و پسري از آن پیاده شدند. صالح بی اعتنا به آن دو
مشغول کارش بود، اما صداي دختر توجهش را جلب کرد.
- روزبه، کاشکی زنگ می زدیم. ممکنه مهرانا نیاد!
- خیالت راحت مامان به خانم سهیلی زنگ زده؛ تو هم یه کاري کن بیاد!
- بفهمه تو هستی نمیاد!
- آرزو گیر نده دیگه! بگو فقط می رسونمتون!
دختر با خنده گفت:
- بد عاشق شدیا!
و پسر غر زد:
romangram.com | @romangram_com