#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_153
جوري سرد و بی احساس پرسید که مهرنا را حرصی کرد:
- بازجوییه صالح؟
- نه همین طوري!
بالاخره ذات خرابش را نشان داد و با کنایه گفت:
- آخه تو با پسرا بیشتر حال می کنی، از اون لحاظ گفتم!
مهرانا ناراحت و دلشکسته دستش را از دور کمر صالح باز کرد و فقط سعی کرد گریه نکند. صالح متوجه حالش شد، اما با خودخواهی
ذاتیش گفت:
- دستت رو کجا بردي؟ میفتی حالا!
اما مهرانا محلش نداد و نزدیک خانه پی همه چیز را به تنش مالید و گفت:
- راستی صالح آمار زناي کاشانم در میاوردي که اونجا یه وقت تو کف نمونی!
و مقابل چشمان به خون نشسته ي صالح پوزخندي زد و سریع از موتورش پایین آمد؛ بی آنکه خریدهایی را که صالح براي خریده بود،
ببرد.
صالح با خودش گفت:
romangram.com | @romangram_com