#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_152
صالح خیلی غیرتی و حساس بود و مهرانا نمی دانست رفتارهایش و غر زدن هایش واقعیست یا واقعا این همه غیرت به خاطر اوست! چنان
دستانش را دور او حلقه می کرد که هیچ کس نتواند به او تنه بزند، اما از این شیرین تر دست و دلبازیش بود. هر چه مهرانا می دید و
خوشش می آمد را برایش می خرید و اگر اعتراضی می کرد یک اخم غلیظ نصیبش می شد.
هر دو خوشحال و راضی در شلوغی جمعیت و توي حراجی هاي پایان سال که در حاشیه ي خیابان بساط شده بود، می گشتند. صالح دستش
را محکم گرفته بود گاهی که در گوشی با او حرف می زد مهرانا حس می کرد عمدا این کار را می کند تا او را به خودش بچسباند؛ انگار
دلش می خواست به او شاید هم به مردم نشان بدهد که مهرانا مال اوست! البته مهرانا به افکار خودش زیاد پر و بال نمی داد، چون صالح
استاد مسخره کردن و حال گیري بود.
وقتی سوار موتور شدند، مهرانا پرسید:
- تو عید کجایی؟
- تا سوم تهرانیم و بعد می ریم کاشان زادگاه مامانم! شما چطور؟
- مامانم تا پنجم می ره سر کار، بعد دیگه مرخصه و در خدمت خانواده است! احتمالا می ریم شمال و مشهد!
- با کی می رین؟
- با دایی هام!
- دایی هات پسرم دارن؟
romangram.com | @romangram_com