#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_151
صالح مقابلش ایستاد و مصرانه گفت:
- دلت چی می خواد؟
- همین جا بشینیم و من نگاهت کنم!
صالح تبسم گرمی زد. برخلاف همیشه که با طعنه نگاهش می کرد، با حالت خاصی که همه ي احساسات درونی اش را بیرون می ریخت،
زمزمه کرد:
- اون وقت منم بیکار نمی شستم و حتما یه بلایی سرت می آوردم!
همین طور که حرف می زد، نگاهش روي لب هاي مهرانا بود.
- باشه باشه همون بریم بیرون!
صالح دلش می خواست به سادگی مهرانا بخندد، اما اگر یک لحظه بیشتر می ماند معلوم نبود چه اتفاقی رخ می داد؛ براي همین همان طور
که خارج می شد، گفت:
- با موتور سر کوچه منتظرتم!
مهرانا از رفتنش آسوده شد و سریع به مادرش زنگ زد. طبق معمول دروغی سر هم کرد که نمی دانست مادرش باور می کند یا نه! به هر
حال دلش می خواست همراه صالح بیرون برود، خیلی دلش براي با او بودن تنگ شده بود.
romangram.com | @romangram_com