#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_150
مثل همیشه جدي بود.
- ظهر از جایی عصبانی بودم؛ دلتنگیت تموم شد؟!
مهرانا نفس عمیقی کشید و با صورتی که از شرم سرخ شده بود، عقب کشید. در حالی که اشک هایش را پاك می کرد نجواگونه گفت:
- ببخشید، اما دلم خیلی برات تنگ شده بود.
صالح به زور فاصله گرفت و روي مبل نشست.
- می گم ... می تونی ردیف کنی بریم بیرون؟
- بیرون؟ الان؟ کجا؟
صالح گفت:
- با موتور می ریم خیابون یه دوري می زنیم.
- ولی من دلم می خواد ...
- دلت چی می خواد؟
مهرانا گفت:
- ولش کن! باشه فقط یه زنگ به مامانم بزنم!
romangram.com | @romangram_com